پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - مرورى بر يك اثر تازه از مجموعه كتابهاى فلسفه دين و كلام جديد - مرادى مجيد
مرورى بر يك اثر تازه از مجموعه كتابهاى فلسفه دين و كلام جديد
مرادى مجيد
النص الدينى و التراث الاسلامى
نويسنده: دكتر احميده الينفر
ناشر: دارالهادى - بيروت
سال نشر: ٢٠٠٤ م
به تازگى »مركز دراسات فلسفه الدين«، مجموعه مقالات و پژوهشهاى دو دهه گذشته »دكتر احميده الينفر«، محقق برجسته تونسى را در سلسله كتابهاى »فلسفه الدين و الكلام الجديد« منتشر كرده است. اين كتاب شامل يك مقدمه و بيست و هفت مقاله و پژوهش است كه در پانصد صفحه گنجانده شده است كه در اين مقال به معرفى اجمالى برخى از اين مقالات و پژوهشها مىپردازيم.
١. علم كلام جديد يا جستوجوى دوران طلايى
نويسنده در اين مقاله، كتاب رساله التوحيد شيخ محمد عبده را كه در سال ١٨٩٧ در بيروت منتشر شد، از چند جهت حادثه فكرى مهمى ارزيابى مىكند؛ نخست از آن رو كه اين كتاب، نماد از سرگيرى نوعى از نگارش در باب كلام اسلامى است كه در طول قرنهاى متمادى متوقف مانده بود. اين كتاب از ادبيات بدنام كردن، رنگ زدن و محكوم كردن كه بر آثار كلامى غلبه داشته، به شدت پرهيز كرده، رويكردى اصلاحى به جهان اسلام دارد و هدف آن كار بست اعتقاد دينى در مقابله با انحطاط مسلمانان است.
رساله التوحيد به طور ضمنى به بحران علم كلام سنتى تا همين چند قرن اخير تأكيد مىورزد، زيرا روشن شده است كه كتابهاى كلامى كلاسيك، نمىتوانند مفاهيم پويا و زنده مترتب بر يگانگى ذات خدا و حضور اين معانى و مفاهيم در زندگى روزانه انسان مسلمان را معين و مشخص سازند.
علم كلام سنتى با گرايش انتزاعى و اتكاى كامل بر جدل عقلى و منطقى ناب، به علمى مهجور تبديل شده است؛ رساله التوحيد شيخ محمد عبده بر اين نكته تأكيد مىكند كه علم كلام سنتى ديگر آن كاركرد و كارآمدى سه قرن نخست را ندارد.
پس از محمد عبده، نخستين متفكرى كه كار او را پىگرفت، محمد اقبال لاهورى بود كه در سال ١٩٢٨ م، كتاب »تجديد فكر دينى در اسلام« را نگاشت و در ادامه مسير رساله التوحيد، با تأكيد بر ضرورت تأسيس دوباره اصول دين مبتنى بر عقلانيت، راه آن را بازنگرى در علم كلام دانست. اقبال در عين آنكه انديشه دينى سنتى و موروثى را بر مفاهيم و فلسفههايى تقريباً مرده استوار مىداند، بر آن است كه چارهاى جز بازخوانى اصول و مبادى اسلام، با بازنگرى در فهم انسان و زمان و دين نيست و پىريزى فلسفهاى دينى، اقتضاى توليد نظامى فكرى دارد كه از ريشههاى قرآنى خود گسسته نباشد.
نويسنده كتاب، پس از درنگى كوتاه در رهيافت نوانديشى محمد عبده و محمد اقبال، به ويژگىهاى نوانديشى دينى برخى متفكران مسلمان، مانند پروفسور فضل الرحمن، عبدالكريم سروش، محمد عزيز حبابى، محمد الطالبى، حسن حنفى، محمود محمد طه اشاره مىكند.
٢. معماى اجتهاد معاصر؛
نويسنده در اين مقاله، با طرح سه پرسش چرا اجتهاد مىورزيم؟ اجتهاد خود را از كجا آغاز كنيم؟ دشواره اجتهاد معاصر كدام است؟ مىكوشد به اين سه پرسش پاسخ گويد؛ نويسنده فقدان آگاهى تاريخى و ايده پيشرفت را موجب زمين گير شدن جريان اجتهاد مىداند؛ وى در پايان، به ضرورت سير در خط عقل مقاصدى براى عقب نماندن از تحولات سريع جهان امروز توجه مىدهد.
٣. نبوت و جهان؛ جهانى بودن در خطاب قرآنى؛
نويسنده نخست از بىتوجهى به خصوصيت جهانى بودن رسالت پيامبر و عدم اختصاص آن به ملت، قوم و قبيلهاى معين - برخلاف انبياى پيشين كه به سوى قبيله و قوم خاصى مبعوث مىشدند - گلايه مىكند و بر آن است كه مفسران متقدم ما براى مسئله جهانى بودن رسالت پيامبر اسلام، نظريهپردازى نكردهاند. وى جهانى بودن اسلام را از ديدگاه قرآن بر دو اصل استوار مىداند:
الف. وحدت اصل انسانى كه قرآن با عنوان نفس واحده از آن ياد مىكند.
ب. حضور خداوند در تاريخ كه در عنايت مستمر و پيگير نسبت به سرنوشت جهان و گاه دخالت گر در روند آن تجسم مىيابد. وى در پايان، از تعدد راهها به سوى حق سخن گفته، آن را نعمتى الهى مىداند و انحصارطلبى در مسير حق و رحمت الهى را ناموجه مىداند.
٤. ختم نبوت؛ تولد دوباره انسان،
نويسنده در اين مقاله به بازخوانى مسئله ختم نبوت و دلالتهاى فرهنگى معاصر آن مىپردازد.
٥. انسان و زمان در نظام نوانديشى محمد اقبال؛
نويسنده در اين مقاله به آهنگ متفاوت نگاه اقبال به مسئله انسان و زمان پرداخته، آن را نگاهى بيرون از فضاى عربى مىنامد. وى سه پايه فكرى انديشه سياسى اقبال را چنين ترسيم مىكند:
الف. منشأ همه بدىها و ناگوارىها در جهان اسلام، اروپا نيست، بلكه منبع اصلى سرخوردگى جهان اسلام، تصوف و ذهنيت فقهى منفى است كه هر دو مسئول اصلى فقدان روح معاصر در زندگى مسلمانان هستند.
ب. ضرورت تعامل با نوگرايى معرفتى، بر اين پايه كه عقلانيت انتقادى مىتواند اعتبار از دست رفته انسان مسلمان را به او بازگرداند، استوار است.
ج. ضرورت توليد نظام فكرىاى مرتبط با ريشههاى اسلامى و ارزشهاى توحيدى.
اقبال در تحليل مسئله شريعت اسلامى بر اين نكته تأكيد مىكند كه روش فقهى و دام قياس، موجب جمود و ايستايى فكرى فقهاى متأخر(اهل سنت) شده است و اينان فراموش كردهاند كه نمىتوان جريان پيچيده زندگى را تابع قواعدى مقرر دانست كه به شيوهاى منطقى، از طريق روشى ابزارى كه اهميتى براى زندگى قائل نيست، استنباط كرد. از ديدگاه وى، معضل فقه اسلامى اين است كه فقها، به ويژه فقهاى متأخر، حتى اگر شأن واقعيت را درك كرده باشند، آن را امرى ثابت و هميشگى مىدانند.
٦. نوسازى تفسير و دشواره روز آمدى آن؛
نويسنده در اين پژوهش، در پى يافتن پاسخى براى اين پرسش است كه با اين ميراث عظيم تفسيرى، يعنى انبوهى از تفاسير عرضه شده كه با نظام فكرى و اجتماعى جهان امروز سازگارى ندارد، چه بايد كرد؟
وى شرط مجدّد بودن يك مفسر را درك همين گسست و تضاد ميان دستاوردهاى آثار تفسيرى و ارزشها و مفاهيم و روابط حاكم بر جهان امروز مىداند و ميزان رهايى مفسر امروز از سلطه متون مدون تفسير سنتى و موروث را همراه با درك و فراگيرى دقيق و فهم و نقد آن متون و ارائه قرائتى متمايز از نص با بهرهگيرى از دادههاى فكرى و اجتماعى و اخلاقى عصر جديد، ملاك سنجش ميزان نوانديشى يك مفسر بر مىشمارد.
وى مناسبتترين روش تفسير را روش تفسير موضوعى مىداند و بر آن است كه سيدمحمد باقر صدر، با طرح مسئله تفسير موضوعى، معضل تفسير ميراثى يا سنتى را كه پردهاى ميان مفسر دوران جديد و نص قرآن قرار مىداد برملا نمود، زيرا رهاورد تفسير ميراثى، توليد حجمى عظيم ولى پراكنده و نامرتبط از معارف و مدلولات قرآنى است؛ بىآنكه وجوه ارتباط آيات را كشف كند و به تركيب ارگانيك آنها دست يابد.
٧. انسان و قرآن، چهره به چهره؛
پژوهش ارزشمند مؤلف در باب روششناسى تفاسير معاصر است كه پيش از اين بارها با عنوان مستقل »الانسان و القرآن وجها لوجه«، در قالب كتاب به چاپ رسيده است؛ نويسنده در اين پژوهش، رويكردهاى تفسيرى مختلف مانند رويكرد ميراثى (سنتى)، سلفى اصلاحى، ايدئولوژيك، نوگرا و تأويلى را با ذكر ويژگىهاى هر كدام، مورد بررسى قرار داده است.
٨. چشم انداز تجربه تاريخى مغرب اسلامى؛
نويسنده در اين مقاله روابط مسلمانان با مسيحيان و يهوديان را در دوره زمانى حكمرانى مسلمانان بر مغرب اسلامى (اندلس - افريقا و تونس) تا پيش از سقوط اندلس، در قرن ١٥ ميلادى مورد بررسى قرار داده است.
٩. تربيت و سازندگى شخصيت اسلامى معاصر؛
نويسنده در اين مقاله، به ميل و رغبت روز افزون نسل حاضر امت اسلامى به تغيير و تحول در ابعاد مختلف توجه داده، شمارى از ارزشهاى تربيتىاى را كه مىتواند شخصيت اسلامى معاصر را بسازد، تبيين كرده است. وى نهادهاى آموزشى را اساسىترين عنصر شخصيتسازى اسلامى مىداند و اهتمام چند تن از متفكران مسلمان به بعد آموزشى و فرهنگى و تأثير آن در سازندگى جامعه و شخصيت اسلامى را مورد بازنگرى و بررسى قرار داده است.